جهانی پشت امواج |
چیزی را که قلباً به آن اعتقاد داری یکی از واقعیتهای زندگی ات خواهد شد
|
|
درباره وبلاگ
![]() اصول موفقیت، رسیدن به اهداف، مدیریت زمان، کار تیمی، مدیریت، اولویت بندی در کارها، آموزش دادن و استفاده از تجارب دیگران.
منوی اصلی
آرشیو مطالب
آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: ترجمه قالب
Powered By BLOGFA.COM |
نقش خدا
آیا جایی سراغ دارید که او نقش نداشته باشد؟ اگر وجود پروردگار را بپذیری، پس او قادر مطلق است، دانای کل است و حاضر در همه جا. شکسپیر می گوید : دنیا صحنه نمایش است و ما همه بازیگریم و خداوند کارگردان. راز و نیاز با خداوند نشان می دهد که اگر به او اعتقاد داشته باشی تمام برکات از سوی او ارزانی شده است و اینکه زندگی خود یکی از موهبتهای پایدار اوست. فقط یک داور!!!
فقط یک دارو دارید : کلام خودتان!
هر روز روز داوری است. بیاموزید که امروز روز آخر دنیاست. به زندگی گذشته خود بنگرید تا ببینید چگونه با کلامتان سعادت یا مصیبت را به سوی خود فراخوانده اید. ذهن نیمه هوشیار ذره ای حس شوخ طبعی ندارد، با این حال مردم به گونه ای مخرب درباره خود شوخی می کنند و ذهن نیمه هوشیار نیز آنرا جدی می گیرد. به محض اینکه سخن می گویید تصویری ذهنی ایجاد می کنید که بر ذهن نیمه هوشیار اثر می گذارد و آنگاه آن تصویر در برون جلوه گر می شود و عینیت می یابد. انسان باخبر از نفوذ کلام در گفتار خود دقت بسیار به خرج می دهد. زیرا کافی است مراقب واکنش کلام خود باشد تا بداند که بی ثمر باز نخواهد گشت. بیایید در هدایت این نیروی پویای درون خود دقیق باشیم، باشد تا آن را برای شفا بخشیدن و برکت طلبیدن و... هدایت کنیم. شبی یک گلابی
حل برخی از مشکلات برای بسیاری از ما دشوار به نظر می آید، اما باید به این واقعیت توجه داشت که مشکلاتمان آن قدر ها هم پیچیده و غامض نیستند که نتوانیم از عهده شان برآییم؛ به عبارت دیگر، مشکلات ما به اندازه تواناییهای ماست. برای نمونه، مسایل یک کارمند ساده شبیه مسایل یک دیپلمات برجسته نیست، همان طور که یک کارگر معمولی در قیاس با مهندس ساختمان با مشکلاتی متفاوت سروکار دارد.
ناپلئون می گوید : "برای خاموش کردن آتش باید به آن نزدیک شد." فرار از آتش باعث طغیان آن و سرایتش به نقاط دیگر می شود. داستان "شبی یک گلابی" داستان معروفی در ارتباط با مطالب بالاست: می گویند کدخدای یک دهات نزد پزشک رفت تا برای سردرد مزمن و ناراحتیهای گوارشی خود نسخه ای بگیرد. دکتر پس از معاینه و سوال و جواب شبی یک گلابی و هر صبح ناشتا یک لیوان آب تجویز کرد. کدخدا که از راه دور آمده بود، ناراحت شد و گفت : آقای دکتر این چه دوا و درمانی است؟ چرا به من قرص یا آمپول نمی دهید؟ ما اینهمه راه نیامدیم که شما مسخره مان کنید. دکتر با خونسردی پاسخ داد : کدخداجان، چرا مسخره کنم! تو دچار یبوست مزاجی و بهترین دوا این است که شبها یک گلابی و هر صبح ناشتا یک لیوان آب بخوری. چرا می خواهی شکمت را با دارو پر کنی؟
|
|
|