تبليغاتX
جهانی پشت امواج
چیزی را که قلباً به آن اعتقاد داری یکی از واقعیتهای زندگی ات خواهد شد
زنده باش 

به سان رود که در نشیب دره به سنگ می زند، رونده باش

امید هیچ معجزی ز مرده نیست، زنده باش

 

|+| نوشته شده توسط EXODIV در 86/02/26 | موضوع: جملات زندگی
هدیه 
 

موهبت چیزی است که خودت باید به خودت هدیه بدهی.
برای یافتن موهبت به اوقاتی فکر کن که در آن شادترین حالت خود بوده ای.
موهبت گذشته نیست آینده هم نیست موهبت لحظه حال است، موهبت اکنون است.
هنگامی که در حال هستی، خود را شاد و موفق حس کن.
حتی در دشوارترین شرایط هنگامی که بر آنچه صحیح است تمرکز کنی در لحظه حال این امر تو را شادتر می کند و به تو انرژی و اعتماد به نفس ضروری برای غلبه کردن بر آنچه نا درست است است عطا می کند.
بودن در حال یعنی کنار گذاشتن حواس پرتی و توجه به این که آنچه مهم است حال است. تو حال خودت را می سازی و وسیله این ساختن چیزی است که به آن توجه می کنی.
اگر از گذشته درس نگرفته باشی به سختی می توانی گذشته را از یاد ببری به محض آن که در گذشته درس بگیری و اجازه دهی از ذهنت خارج شود زمان حالت بهبود می یابد.
به هر علتی که در حال حاضر شاد نباشی و احساس کنی که نا موفق هستی، وقت آن است که از گذشته درس بگیری یا برای آینده برنامه ریزی کنی.

سه سوال برای آموختن از گذشته :
۱- در گذشته چه اتفاقی افتاد ؟
۲- از این اتفاق چه درسی گرفتم ؟
۳- حالا چه کار متفاوتی می توانم انجام دهم ؟

از آنچه آموخته ای برای بهبود حال استفاده کن. نمی توانی گذشته را تغییر دهی اما می توانی از آن درس بگیری. هنگامی که در شرایط مانند گذشته قرار گرفتی کارها را به گونه ای متفاوت انجام خواهی داد و از حالی موفق تر لذت خواهی برد.

یک سوال برای برنامه ریزی آینده :
یک آینده شگفت انگیز چگونه باید باشد؟
برنامه من برای وقوع چنین آینده ای چیست؟
امروز چه کار کنم تا وقوع آن را تضمین کنم؟

برگرفته از کتاب هدیه

|+| نوشته شده توسط EXODIV در 86/02/26 | موضوع: موفقیت
افراد موفق : Akio Morita 

Akio Morita

بنيانگذار سوني

 

 

 

«Akio Morita» در 26 ژانويه سال 1921 در «Nagoya» كشور ژاپن متولد شد. او كه در رشته فيزيك تحصيل مي كرد، با آغاز جنگ جهاني دوم به خدمت ارتش ژاپن درآمد و در ناوگان دريايي ارتش به كار مشغول شد.

در هفتم ماه مه سال 1946 « Morita» به همراه يكي از همرزمانش در جنگ با نام «Masaru Ibuka» يك شركت تعمير راديوهاي دست دوم تحت عنوان «Tokyo Tsushin kogy» بنا كردند. در آن زمان « Morita »، 25 سال و Ibuka»»، 30 سال داشت و هر دو با سرمايه اوليه 190 هزار ين ژاپن شركت را با 20 كارمند اداره مي كردند.

در سال 1949 شركت اولين نوارهاي مغناطيسي خود را روانه بازار كرد و در سال 1950 توانست اولين ضبط صوت هاي ژاپني را توليد نمايد. در سال 1957 نيز اولين راديوهاي جيبي توسط اين كمپاني توليد و به بازار عرضه گرديد. يكسال بعد زماني كه شركت كوچك سابق حال به يك كمپاني نسبتا صاحب نام تبديل شد، تصميم به تغيير عنوان آن به «Sony» گرفته شد. در سال 1960 كمپاني Sony اولين تلويزيون هاي ترانزيستوري را ابداع نمود و بعد به طور گسترده روانه بازار نمود. در سال 1965 نيز اولين دوربين فيلمبرداري خانگي توسط اين كمپاني ساخته و به بازار عرضه شد. پس از آن محصولات مهم Sony عبارت بودند از «Walkman» تلويزيون هاي «Trinitron» مايكرو ديسكت هاي كامپيوتر و سرانجام از «Sony Playstation» كه هر يك شهرت فراواني را به سوي اين امپراطوري عظيم روانه ساخت. با گسترده تر شدن فعاليت كمپاني در عرصه الكترونيك و افزايش حجم تقاضا از سراسر دنيا شعبات متعددي در سراسر اين كره خاكي بنا شد. در كشور آمريكا اين شعبه در سال 1970 كار خود را با رياست شخص «Morita» آغاز نمود و اينگونه شد كه «Sony» به عنوان اولين شركت ژاپني در بورس نيويورك حضور يافت. دو سال بعد يعني در سال 1972 مجددا Sony اولين كمپاني بود كه يك كارخانه آمريكايي داير مي كرد.

البته روند كاري «Morita» و قلمرو تحت فرمانش هميشه با خط سير صعودي همراه نبوده است. شكست Sony در رقابت با كمپاني Matsushita در عرضه و توليد نوارهاي VHS و همچنين خريد ناموفق 4/3 ميليارد دلاري اين شركت كه قصد داشت با در اختيار گرفتن كمپاني فيلم سازي «Columbia Pictures» حضور قطعي در هاليوود داشته باشد، از جمله روزگار تخلي به شمار مي روند كه در دوره اي مشكلات زیادی براي پادشاهي Sony پديد آورده بودند. اما به هر حال sony همواره حرف اول را در بازار الكترونيك مي زده و مي زند.

در رابطه زندگي شخصي «Morita» نكات جالبي وجودارد. او در مدت زندگاني اش دوستان پرنفوذ بسياري در سراسر دنيا علاوه بر كشور ژاپن داشت كه نخست وزير پيشين ژاپن و همچنين «Kissinger» رئيس جمهور دهه هاي سابق ايالات متحده از جمله اين افراد به شمار مي روند.

در اواخر دهه 1990 ثروت او كه بيش از 3/1 ميليارد دلار تخمين زده مي شد سبب گشت تا مجله اقتصادي «Forbes» نام «Morita» را در ليست ثروتمندترين هاي دنيا قرار دهد. همچنين او تنها غير آمريكايي بود كه مجله «Time» به عنوان بزرگترين و موفق ترين مديران و بازرگانان در ليست خود جاي داد. او همچنين به سبب سياست هاي اقتصادي و مهارت هاي مديريتي كه از خود به نمايش گذارد، از سوي مجامع علمي مختلف ژاپن، انگلستان و ايالات متحده نشان يادبود و لياقت دريافت كرد.

ديگر اينكه به سبب مشغله فراوان كاري در دوران جواني «Morita» پس از سن 50 سالگي تازه به يادگيري ورزش هاي اسكي، تنيس و همچنين غواصي روي آورد كه اين امر در نوع خود بي نظير است. اشتغال يكباره او به اين ورزش ها موجب گرديد تا در سال 1993 هنگامي كه مشغول بازي تنيس بود، دچار حمله قلبي شود و مابقي عمر را بر روي صندلي چرخ دار سپري نمايد. يكسال بعد يعني در سال 1994 از سمت خود در كمپانيSony استعفا داد و «Norio Ohga» را جانشين خود ساخت.

سرانجام « Akio Morita» در سوم اكتبر 1999 در سن 78 سالگي بر اثر بيماري ذات الريه جان سپرد و تمامي اموال و دارايي خود را براي همسر و دو پسر و تنها دخترش به ارث گذاشت.

هم اكنون امپراطوري عظيم Sony با فروش سالانه بيش از 33 ميليارد دلار، در جايگاه قدرتمندترين بازار صوتي تصويري قرار دارد.

|+| نوشته شده توسط EXODIV در 86/02/04 | موضوع: افراد موفق
می توان اندیشید و ثروتمند شد. 

 

ادوین بارنس اشتیاقی سوزان داشت تا شریک تجاری توماس ادیسون شود.

یکی از ویژگی های بزرگ اشتیاق بارنس این بود که او هدفی مشخص و قطعی داشت. او خیلی ساده می خواست با ادیسون، اما نه برای او، کار کند.

وقتی این اشتیاق یا اندیشه به ذهنش رسید هرگز در شرایطی نبود که نسبت به آن کاری صورت دهد. او دو مشکل بزرگ سرراه خود داشت؛ نخست آنکه ادیسون را نمی شناخت و دوم آنکه به قدر کافی پول نداشت که با قطار به شهر "ارنج نیوجرسی" برود.

این مشکلات کافی بودند که بسیاری از اشخاص را دلسرد کنند، اما اشتیاق بارنس هرگز عادی نبود.

او در آزمایشگاه ادیسون، خود را به مخترع بزرگ معرفی کرد. گفت آمده تا با او روابط تجاری داشته باشد. آقای ادیسون سالها بعد، از نخستین جلسه ای که با آقای بارنس داشت سخن گفت : « روبروی من ایستاد. مانند بی پولهای معمولی بود، اما در چهره اش حالتی بود که از روی آن می خواندی "مصمم است به آنچه برای آن به نزد من آمده است برسد". من به استناد سالها تجربه با اشخاص می دانستم وقتی کسی عمیقا می خواهد به خواسته خود برسد مطمئنا به هدفش دست می یابد. من به او فرصت آنچه را می خواست دادم. زیرا در چهره اش خواندم که مصمم است تا برای رسیدن به موفقیت تلاش کند و حوادث بعدی نشان داد که هرگز اشتباه نکرده بودم ».

بارنس در همان جلسه نخست با ادیسون شریک نشد. ادیسون به او فرصتی داد که در ازاء مبلغی ناچیز در دفترش کار کند. ماهها به همین وضع گذشت. ظاهرا هیچ اتفاقی که بارنس را به هدفش نزدیک تر کند روی نداد. اما در ذهن او اتفاق مهی در جریان بود.

روان شناسان به درستی گفته اند که وقتی کسی به واقع برای چیزی آماده می شود به آن می رسد.

بارنس برای بستن پیمان شراکت با ادیسون آماده بود و از آن گذشته مصمم بود این موقعیت را تا زمانی که به خواسته اش نرسیده حفظ کند.

او هرگز به خود نگفت « خوب چه فایده ای دارد، شاید بهتر باشد نظرم را تغییر دهم و کار فروشندگی را انتخاب کنم». به جای این جمله او به خود گفت « من به اینجا آمده ام تا با ادیسون شریک شوم و اگر تا آخر عمرم طول بکشد باید به این هدفم برسم». او به راستی برای رسیدن به این خواسته خود پافشاری کرد. به درستی که اگر انسانها پای عقیده خود بایستند و به هدف خود بچسبند و آنقدر مداومت کنند تا خواسته آنها به وسواسی دائم مبدل گردد، چه اتفاقها که نمی افتد.

سرانجام فرصت از راه رسید و از مسیری خلاف آنچه بارنس پیش بینی کرده بود آمد. بدانید که این یکی از ترفندهای فرصت است. فرصت پشت در حیاط خلوت شما کمین می کند، گاه به صورت بدبیاری ظاهر می شود، گاه شکل شکست موقتی می گیرد. به همین دلیل است که خیلی ها نمی توانند فرصت مناسب را تمیز دهند.

آقای ادیسون دستگاه جدیدی اختراع کرده بود. آن روزها به این وسیله ماشین دیکته ادیسون می گفتند. فروشندگان ادیسون به این دستگاه بی علاقه بودند و می گفتند به این سادگی نمی توانند آن را بفروشند. اما بارنس در این دستگاه جدید فرصتی مناسب یافت. جز بارنس و خود مخترع کسی نسبت به این دستگاه نظرخوش نداشت.

بارنس می دانست که می تواند این دستگاه جدید را بفروشد. او موضوع را با ادیسون در میان گذاشت و بی درنگ این فرصت به او داده شد. بارنس دستگاه را فروخت و در واقع چنان فروش موفقیت آمیزی کرد که ادیسون با او قراردادی امضاء کرد و فروش این محصول را در تمام کشور به او واگذار نمود. با این قرار داد بارنس به ثروت رسید، اما سوای ثروت به چیزی به مراتب فراتر دست یافت. او ثابت کرد که :

"می توان اندشید و ثروتمند شد"

|+| نوشته شده توسط EXODIV در 86/01/10 | موضوع: موفقیت
آزادی 

روزی مزرعه داری قفسی را به بازار شهر برد، که در این قفس او چند جوجه کبوتر را که خودش تربیت کرده بود به همراه داشت، هر کبوتر با نخی به کبوتر دیگری وصل بود، و طوری تربیت شده بودند که بصورت رژه وار به دور یک دایره و بدون توقف می گشتند.

مزرعه دار کبوترهایش را به امید فروش به معرض نمایش گذاشت، یک ساعت گذشت، دو ساعت، یک روز و دو روز سپری شد ولی هیچکس بنظر مشتاق خرید کبوترها نبود. تا اینکه روزی شخصی آمده همه کبوترها را مزرعه دار خریده و به او گفت که آنها را آزاد کند، مزرعه دار با تعجب از او سوال می کند، بله، فرمودید چکار کنم؟

شخص خریدار می گوید، گفتم که آنها را آزاد کنید، پس مزرعه دار نخهای دور پای کبوتر را از پای آنها باز کرده و آنها را در هوا رها کرد، فکر میکنید چه اتفاقی افتاد؟

کبوترها پس از چند دقیقه و با فاصله چند قدم دورتر به روی زمین نشسته و شروع به رژه دایره وار خود کردند، بله، آزاد از بیرون ولی اسیر از درون. عیسی مسیح میفرمایید اگر من شما را آزاد کنم در حقیقت ازاد خواهید بود. اکثر انسانها فکر میکنند که آزادی یعنی اینکه، هر کاری که دلمان میخواهد انجام بدهیم و آن طور که دلمان می خواهد زندگی کنیم، اما آزادی در کلام خدا به معنای بی بند و باری نیست،  و لازمه رسیدن به آزادی واقعی اطاعت از کلام خداست.

حقیقت اینست که من می توانم پشت پیانو نشسته و با کلیدهای آن آزادانه بازی کنم ولی آزاد نیستم که یکی از قطعات موسیقی باخ یا بتهون را بنوازم، چون لازمه آن، کار سخت و اطاعت از قوانین موسیقی و دنبال کردن نتهای موسیقی میبباشد.

همین موضوع در مورد زندگی آزادانه نیز مصداق دارد یعنی اینکه اگر میخواهیم قدرت آزاد زیستن را بدست آوریم، باید در وحله اول قدرت اطاعت کردن و رمز تابع شدن و از خداوند را بیاموزیم.

کلام خدا به انسان وعده آزادی را می دهد، آزادی و رهایی از گناه و آزادی و رهایی برای زیستن برای خدا.

شاید تا امروز فکر میکردید که آزادی یعنی اجازه برنامه ریزی کردن زندگی خود آنطور که مایل هستیم و دلمان میخواهد، ولی در واقع رها و آزاد کسی است که عنان زندگی خود را به دست خداوند میسپارد، چون اوست تنها کسی که میتواند ما را از بندگی و اسارت و گره های روحی و شخصیتمان رها ساخته و با پاک کردن و بخشش گناهانمان ما را از درون آزاد سازد.

حقیقت ماجرا اینست که آزادی که ما همیشه بدنبالش بوده ایم، نوع آزادیی است که آن جوجه کبوترها نسیبشان گردید، اسیر از درون و آزاد از بیرون. اما چه زیبا و پرشکوه است اگر کسی از درون آزاد گردد، آنوقت است که او آزادی واقعی را تجربه میکند.  شاید کسی بگوید من که اسیر نیستم، آیا اسیر غرور، خودخواهی، کینه، نفرت، تلخی، گذشته، آینده، روح زخم شده و دلشکسته نیستید؟

منبع : http://www.christforiran.com/Liberty.htm

|+| نوشته شده توسط EXODIV در 85/12/20 | موضوع: جملات زندگی
شهامت! 
 

آن کس که دل با جرئت را راهنمای خود کرد ، در پیش او هر تاریکی روشن باشد.

اگر بر ناتوان خشمگین شوی دلیل بر این است که قوی نیستی .

اگر کسی را تحقیر کردی معنایش این است که خودت بی شخصیت هستی.

برق باش که بدرخشی و بسوزانی، نه شمع که بر فروزی و خود را بکاهی.

بی رفیق شجاع ، شجاعت ممکن نیست.

ترسوها بی رحم اند، اما مردان جسور جوانمردی را دوست دارند و از نجات دادن افراد شاد می شوند.

تقدیر، ارباب مردان ترسو است و برده مردمان شجاع.

" تمسخر" سلاح ضعیفان است.

جوهر شجاعت در این نیست که شما نترسید ، بلکه در آن است که کسی نفهمد که ترسیده اید.

دلیری جز به استقبال خطر رفتن نیست.

|+| نوشته شده توسط EXODIV در 85/12/10 | موضوع: جملات زندگی
حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می‌توانید چیزهایی بدست آورید 
 پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است، قبول است

پدر به نزد بیل گیتس می‌رود و می‌گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است

بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می‌رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می‌شود

نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می‌توانید چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید.
منبع: Google

|+| نوشته شده توسط EXODIV در 85/12/09 | موضوع: متقاعدسازی
نقش خدا 

آیا جایی سراغ دارید که او نقش نداشته باشد؟ اگر وجود پروردگار را بپذیری، پس او قادر مطلق است، دانای کل است و حاضر در همه جا.

شکسپیر می گوید : دنیا صحنه نمایش است و ما همه بازیگریم و خداوند کارگردان.

راز و نیاز با خداوند نشان می دهد  که اگر به او اعتقاد داشته باشی تمام برکات از سوی او ارزانی شده است و اینکه زندگی خود یکی از موهبتهای پایدار اوست.
هرگز نمی توانی بگویی که لطف خالق گاه هست و گاهی نیست چون خورشید همانند خداوند همواره می درخشد. آفتاب بی دریغ می تابد. خورشید حتی در نیمه شب هنگامی که ماه را در آسمان می بینی می درخشد و نور ماه چیزی جز انعکاس نور خورشید نیست.
چرا درباره خداوند صحبت می کنیم؟ چون او حی و حاضر است. او همیشه به کسی که حضور او را می پذیرد و او را منشا تمام برکات می داند، گوش می کند و با او سخن می گوید.

|+| نوشته شده توسط EXODIV در 85/11/15 | موضوع: جملات زندگی
فقط یک داور!!! 
فقط یک دارو دارید : کلام خودتان!
هر روز روز داوری است.
بیاموزید که امروز روز آخر دنیاست.
به زندگی گذشته خود بنگرید تا ببینید چگونه با کلامتان سعادت یا مصیبت را به سوی خود فراخوانده اید.

ذهن نیمه هوشیار ذره ای حس شوخ طبعی ندارد، با این حال مردم به گونه ای مخرب درباره خود شوخی می کنند و ذهن نیمه هوشیار نیز آنرا جدی می گیرد. به محض اینکه سخن می گویید تصویری ذهنی ایجاد می کنید که بر ذهن نیمه هوشیار اثر می گذارد و آنگاه آن تصویر در برون جلوه گر می شود و عینیت می یابد. انسان باخبر از نفوذ کلام در گفتار خود دقت بسیار به خرج می دهد. زیرا کافی است مراقب واکنش کلام خود باشد تا بداند که بی ثمر باز نخواهد گشت.
به دلیل نفوذ کلام هر چه را بر زبان آورید همان را به سوی خود فرا می خوانید، پس بدانید که از چه سخن می گویید. نیروهای غیبی بی وقفه برای آدمی سرگرم کارند و هر چند او به این حقیقت واقف نباشد، سرنخ همواره در دست خود آدمی است.
حال که به نفوذ کلام پی بردیم، چرا از آن بهره نگیریم؟ مراقب کلامت باش!

بیایید در هدایت این نیروی پویای درون خود دقیق باشیم، باشد تا آن را برای شفا بخشیدن و برکت طلبیدن و... هدایت کنیم.

|+| نوشته شده توسط EXODIV در 85/11/15 | موضوع: جملات زندگی
شبی یک گلابی 
حل برخی از مشکلات برای بسیاری از ما دشوار به نظر می آید، اما باید به این واقعیت توجه داشت که مشکلاتمان آن قدر ها هم پیچیده و غامض نیستند که نتوانیم از عهده شان برآییم؛ به عبارت دیگر، مشکلات ما به اندازه تواناییهای ماست. برای نمونه، مسایل یک کارمند ساده شبیه مسایل یک دیپلمات برجسته نیست، همان طور که یک کارگر معمولی در قیاس با مهندس ساختمان با مشکلاتی متفاوت سروکار دارد.
ناپلئون می گوید : "برای خاموش کردن آتش باید به آن نزدیک شد." فرار از آتش باعث طغیان آن و سرایتش به نقاط دیگر می شود.
داستان "شبی یک گلابی" داستان معروفی در ارتباط با مطالب بالاست:
می گویند کدخدای یک دهات نزد پزشک رفت تا برای سردرد مزمن و ناراحتیهای گوارشی خود نسخه ای بگیرد. دکتر پس از معاینه و سوال و جواب شبی یک گلابی و هر صبح ناشتا یک لیوان آب تجویز کرد. کدخدا که از راه دور آمده بود، ناراحت شد و گفت : آقای دکتر این چه دوا و درمانی است؟ چرا به من قرص یا آمپول نمی دهید؟ ما اینهمه راه نیامدیم که شما مسخره مان کنید. دکتر با خونسردی پاسخ داد :  کدخداجان، چرا مسخره کنم! تو دچار یبوست مزاجی و بهترین دوا این است که شبها یک گلابی و هر صبح ناشتا یک لیوان آب بخوری. چرا می خواهی شکمت را با دارو پر کنی؟


بیشتر کارها آنطور که به نظر می آید دشوار نیست و چه بسا انجام آن از تجویز این پزشک هم آسانتر باشند!

|+| نوشته شده توسط EXODIV در 85/11/15 | موضوع: موفقیت
بالا